کلیدواژه: زحمت
کلیدواژه: زحمت
به نام خدا
سلام
امروز می خواهیم راجع به ریشه های[ ز ح م ] و [ ز ح ح ] و [ ز ح ف ] صحبت کنیم و کلید واژه ما عبارتست از:
زحمت
اصل مشترک در این ریشه ها، حرکت چیزی با سنگینی و کندی و به میزان اندک است؛ گویا مانع یا مزاحمی در سر راهش وجود دارد که این مانع در اثر اصطکاک با زمین یا اصطکاک با جایگاه خودش یا تراکم است.
این ریشه ها در دو حرف «ز ح» مشترک اند و در تمام آنها نوعی کندی و سنگینی در حرکت وجود دارد:![]()
در [زحح] یا [ زحزح]: افزودن حرف «ح» بیانگر انتقال اندک یا تدریجیِ جسمی سنگین با اصطکاک با جایگاه خود است مثل تکان دادن و کشیدن و جابجا کردن چیزی از جای خود.
اما در [زحف] افزوده شدن «ف» نشاندهنده افزایش فشار و نیرو در حرکت با اصطکاک با زمین است؛ چنانکه مار با خزیدن ماسه را میزداید، یا کودک هنگام خزیدن زمین را میساید.
افزودن حرف «م» در ریشه [زحم] نیز بیانگر تراکم و تنگنا و فشار حاصله است که نمونه آن در «ازدحام» دیده می شود که در آن مردم یکدیگر را هل داده یا با فشار به جلو می رانند.
و حالا می پردازیم به بررسی تفصیلی این ریشه ها:
[زحم]
معنای اصلی این ریشه رانده شدن یا فشرده شدن در شلوغی و تراکم است.
(این ریشه در قرآن کریم به کار نرفته است و برای به خاطر سپردن بهتر دو ریشه دیگر آورده شده است)
زَحَمَ: هل دادن، فشار دادن، در تنگنا و مضیقه افکندن
تزاحم: مصدر از باب تفاعل بوده به معنای یکدیگر را هل دادن و فشار وارد کردن و با یکدیگر رقابت کردن است.
اِزدحام: مصدر از باب افتعال بوده به معنای انبوه شدن است.
زَحْم: قومی که گرد هم آمده ازدحام کنند.
زَحْمَة: در تنگنا افکندن و فشردن یکدیگر بعلت ضیق جا، هل دادن، تکان دادن، تنه زدن، تنگی، سختی، فشردگی و ازدحام.
مُزاحمت: ایجاد زحمت کردن
زِحام: فشار،فشردگی، ازدحام، شلوغى و انبوهى جمعيت.
️
زحح (زحزح)
معنای اصلی این ریشه، جابهجا کردن و حرکت دادن اندک چیزی سنگین همراه با اصطکاک (سایش) با جایگاهش است.
فعل زَحَحَ (زحّ): که با تشدید «ح» همراه است، دلالت بر کشیدن یا کنار زدن شدید و ناگهانی دارد.
● زَحَّهُ زَحّاً: آن را با عجله و شتاب کشید، آن راکنار زد و از جای خود دور کرد.
فعل زَحْزَحَ که با تضعیف (تکرار زح) همراه است، بر تدریج در عمل دلالت دارد: چيزی را پی درپی به سوی خود کشیدن یا دور کردن
زَحْزَحَ: تكان داد، حرکت داد، جابهجا كرد، برداشت، لرزاند، متزلزل كرد
● مَنْ زَحزح جبنتی؟ چه کسی پنیر مرا جابجا کرد یا برداشت (نام کتابی معروف)
● زحزح الحجر من الطريق: سنگ را از راه برداشت.
● الإيمان يزحزح الجبل: ایمان کوه را تکان می دهد (از جای خود حرکت می دهد یا جابجا می کند)
● زحزح + ه: حرکت دادن، تکان دادن، برداشتن و بلند کردن، جابجا کردن
● زحزح + عن: جدا کردن، حرکت دادن چیزی از جای خود
● زَحْزَحَهُ عَنْ مَكانِهِ: آن را از جایش تکان داد
تَزَحْزُح: تکان جزئی خوردن، جُم خوردن، جابجا شدن
زَحْزَحَة: دور كردن، راندن، از جاى كندن، جابهجایی تدریجی همراه با دور شدن از جای قبلی
★وزن فَعلَله یا فَعفَلَه (با تکرار حرف دوم)نشان دهنده حرکتِ تدریجی تکراری / ریتم دار است؛ مثل وَسْوَسه: زمزمه تکراری.
در عربیِ امروز «زحزحة» بیشتر ترجمهٔ اصطلاح علمی است.
زحزحة القارات: رانش قاره ای
★نظریۀ زحزحة القارات یا همان «رانش قارهای» (Continental drift) به حرکت آهسته و بلندمدتِ قارهها از کنارِ هم و دورشدن و فاصله گرفتن تدریجی آنها نسبت به یکدیگر در طول دورههای زمینشناسی گفته می شود و «زحزحة» در اینجا به معنای رانش، لغزش تدریجی یا حرکت افقی قارهها است★
مُزَحْزِح اسم فاعلی از این ریشه بوده به معنای دور کننده است.
حدیث قدسی:
عَنِ اللَّهِ جَلَّ جَلَالُهُ أَنَّهُ قَال: فَبِعِزَّتِی حَلَفْتُ وَ بِجَلَالِی أَقْسَمْتُ أَنَّهُ لَا یَتَوَلَّی عَلِیّاً (علیه السلام) عَبْدٌ مِنْ عِبَادِی إِلَّا زَحْزَحْتُهُ عَنِ النَّارِ وَ أَدْخَلْتُهُ الْجَنَّهًْ: به عزّت خود سوگند خوردم و به جلالم قسم خوردم که هیچکدام از بندگانم علی (علیه السلام) را دوست ندارند جز آنکه آنها را از دوزخ برکنار دارم و به بهشت وارد کنم.
و حالا می پردازیم به مثالهای قرآنی این ریشه:
زحْزح: دور شدن، کنار شدن
مثال: فَمَن زُحْزِحَ عَنِ ٱلنَّارِ وَأُدْخِلَ ٱلْجَنَّةَ فَقَدْ فَازَ: پس هر كه از آتش به دور داشته و در بهشت در آورده شود به راستى رستگار شده است.
مُزَحْزِح: دور کننده
مثال: وَمَا هُوَ بِمُزَحْزِحِهِ مِنَ ٱلْعَذَابِ أَن يُعَمَّرَ: ولى آن عمر طولانى دور كنندۀ او از عذاب نيست
زحف
معنای اصلی این ریشه، حرکت کند و آهسته با تماس و اصطکاک با زمین (خزیدن) است.
√ این سنگینی و کندی یا در اثر مانع درونی است مثل: ضعف و بیماری؛ یا در اثر مانع بیرونی مثل: روبه رو شدن با دشمن.
فعل این ریشه نیز به معنای خزیدن، سینه خیز رفتن و پیشروی کردن است.
از مصادیق این ریشه می توان به موارد زیر اشاره کرد:
√ ماری که بر شکم خود در شن میخزد.
√ خزیدن طفل
پیش از آنکه قدرت حرکت داشته باشد که «زحف» نامیده می شود و معمولا بین ماه ششم تا دهم زندگی است.
[زحف کودک انواع مختلفی دارد؛ مثلا یا از شکم خود برای حرکت استفاده می کند یا همزمان از دستها و پاهای خود کمک میگیرد یا روی باسن خود قرار میگیرد و با آن کم کم خود را روی زمین کشیده به جلو و عقب حرکت میکند که به آن زحف خرسی
می گویند یا با شکم و دستهای خود به عقب میرود که زحف خرچنگی
گفته می شود]
√ سپاهِ انبوه عظیمی که به سبب زیادی جمعیتشان، حرکتش کند و سنگین و مانند خزیدن آرام به جلو دیده میشود که آن را زَحْف نامیده اند و جمع آن می شود زُحُوف.
«مَزاحِف القتال» به میدانهای جنگ گفته می شود.
√ شتر
هرگاه خسته شود و سُمِ خود را بر زمین بکشد که به آن زاحِفَة گفته می شود و جمع آن إِبِلٌ زَواحِف یا شترهای خزنده است.
مثالهایی از این ریشه:
√ زَحَفَ الصَّبِیُّ: کودک خزید√ زَحَفَ الْجَيْشُ إِلَى الْعَدُوِّ: سپاه به سوی دشمن به آرامی و در صفوف متراکم پیش رفت.√ زَحَفَ الرَّجُلُ مِنَ التَّعَبِ: مرد از شدت خستگی به زحمت خود را کشید و حرکت کرد (خود را کشانکشان پیش برد)√ زَحَفَ الشَّیءَ: آن چیز را آهسته کشید√ زَحَفَ السّهْمُ: تير رها شد و به هدف نخورد ولى لغزيد تا به نشانه رسيد.√ زَحَفَتِ الْحَيَّةُ عَلَى بَطْنِهَا: مار بر شکم خود خزید.√ زَحف قاری: خزش قاره ای
زَحْف و زاحف: تیری که پیش از رسیدن به هدف بر زمین میافتد و سپس بر زمین میخزد.
زاحِف: خزنده، جمع آن می شود زَواحِف: خزندگان
به هر خسته و ناتوانی که از حرکت بازماند نیز، زاحِف یا مُزْحِف گفته میشود.
رجل زُحَفَة: کسی که بر زمین زیاد نمیگردد و راه نمیرود (سفرهای طولانی نمیکند)
مَزاحِف: رد پای خزیدن مارها بر شن
[مَزاحف بسته به سیاق، هم به ردّ پای خزندگان و هم به آرایشهای جنگی گفته شده است]
زَحّافَة: خزنده؛ این کلمه به وسایلی مانند زمین صاف کن و سورتمه و اسکی هم گفته می شود (چون با سایش زمین یا سرخوردن حرکت می کنند)
تَزَحُّف: مصدر از باب تفعّل بوده به معنی با زحمت و تکلّف رفتن است.
يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذَا لَقِيتُمُ الَّذِينَ كَفَرُوا زَحْفًا....هرگاه با کافران در حال پیشروی روبهرو شدید. «زَحْفًا» در آیه بالا، حالِ منصوب استو در اصل مصدر نائِب از اسم فاعل (زاحفين) است.یعنی :هرگاه با کافران روبهرو شدید، در حالی که بهسوی شما پیش رونده( زاحف) بودند.
نکته:
«حال» منصوبی است که هیئت و وضعیت صاحب خود را هنگام وقوع فعل بیان میکند.پاسخ میدهد به سوالات: چطور؟ در چه حالی؟ مثلاً: وَجَاءُوا أَبَاهُمْ عِشَاءً يَبْكُونَ: آمدند در حالی که میگریستند. که در اینجا «يَبْكُونَ» حال است.
و حالا می پردازیم به مثال قرآنی این ریشه:
زَحْف: لشگر انبوه، پیشروی در جنگ
مثال: يَـٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوٓاْ إِذَا لَقِيتُمُ ٱلَّذِينَ كَفَرُواْ زَحْفًا فَلَا تُوَلُّوهُمُ ٱلأَدْبَارَ: اى مؤمنان، چون با انبوه كافران در حال پیشروی رو به رو شديد، به آنان پشت نکنید.
.
خلاصه و جمع بندی: بر خلاف ریشه های قبلی [فزز] و [ زفف] که شبیه ریشه[ فرز] با سبکی و سرعت (سبکبالی) همراه بودند، ریشه های [زحزح] و [زحف] با سنگینی و کندی و اصطکاک [زحمت] همراهند.