کلید واژه: عضو
کلید واژه: عضو
به نام خدا
سلام
امروز می خواهیم راجع به ریشه های [عضض، عضو، عضد، عضل و عظم] صحبت کنیم که همگی آنها در ویژگی شدت یا اتصال محکم مشترک اند و در رابطه با قسمتی از بدن نیز هستند. کلید واژه ما عبارتست از:
عضو
ریشه [عضض] معنای اصلی این ریشه گرفتن و فشردن چیزی با دندان است. سپس هر چیزی که به این معنا شباهت داشته باشد از آن قیاس میشود، تا آنجا که به هر چیز سخت، محکم و دشوار هم «عَضّ» گفته میشود و تشدید و تکرارِ یکی از حروف این ریشه (ض) دلالت بر شدت آن دارد.
عُضّ به علف خشک و خاری که شتر می خورد گفته می شود.
عَضوض یعنی گزنده.
عَضاض به معنای گزندگی است.
از همین معنا استعاره برداشتهاند: شدت، سختی، فشار، غیظ، حسرت، تشفی، انتقام...
مثلا: «عَضَّ على يده» : دستش را به دندان گرفت⇦ کنایه از پشیمان شدن است.
دندان گرفتن انگشت گاهى از خشم
و گاهى از حسرت و تأسف
است.
همان طور که گفتیم این واژه به صورت استعاره در هر موردی که شبیه گاز گرفتن بوده و در آن فشار شدید باشد نیز به کار میرود، حتی اگر با دندان نباشد؛ مثل:![]()
رجل عَضّ ⇦ یعنی مرد سخت و تندخو
رجلٌ مُعَضّ ⇦ یعنی مردی که در کار خود مبالغه و سختگیری دارد.
زبانِ عَضوض ⇦یعنی زبان تند و گزنده.
عضَّ الزمان ⇦سختی روزگار
عَضُّ سفرٍ ⇦توانا بر سفر
عَضُّ مالٍ ⇦ نیکو دارنده مال
و حالا می پردازیم به مثالهای قرآنی این ریشه:
عضض: به دندان گزیدن
مثال: وَيَوْمَ يَعَضُّ ٱلظَّالِمُ عَلَىٰ يَدَيْهِ يَقُولُ يَٰلَيْتَنِي ٱتَّخَذْتُ مَعَ ٱلرَّسُولِ سَبِيلًا: و روزى كه ستمكار دستان خود را از شدّت حسرت به دندان مىگزد و مىگويد: اى كاشبا رسول خدا راهى برگزيده بودم!
مثال: وَإِذَا لَقُوكُمْ قَالُوٓاْ ءَامَنَّا وَإِذَا خَلَوْاْ عَضُّواْ عَلَيْكُمُ ٱلْأَنَامِلَ مِنَ ٱلْغَيْظِ: و چون با شما ديدار كنند، مىگويند ايمان آورديم و زمانى كه با يكديگر خلوت نمايند از شدت خشمى كه بر شما دارند سر انگشتان خود را مىگزند.
ریشه [عضو]معنای اصلی این ریشه، متفرق و جزء جزء کردن چیزی است.
عضو به معنای هر بخش از چیزی یا هر فرد از جمعی است که دارای نوعی هویت و کارکرد خاص است؛ اما در عین حال با قرار گرفتن اعضاء در کنار هم کارکرد مطلوب حاصل می شود؛ لذا تعضِیَت یعنی تقسیم چیزی به اعضای آن، نه هر گونه جزء جزء کردنی.
نکته: بعضی لغویون گفتهاند: «عُضْو» از همان اصل عَضّ گرفته شده، چون عضو چیزی است که در بدن محکم به چیزی دیگر چسبیده، مثل دندانی که چیزی را میگیرد. برخی هم آن را مستقل دانستهاند.
عِضو یا عُضو به بخشی از بدن با کارکرد مشخص گفته می شود مانند دست، پا، سر، قلب، ریه، معده و اندام.
عضو به یک فرد از جماعت نیز گفته می شود.
جمع عضو می شود اعضاء
عَضو: به معنای بخش کردن است.«عَضَا الشيءَ عَضْواً: یعنی: فَرَّقَهُ»
تعضیة مصدر از باب تفعیل بوده به معنای عضو عضو کردن چیزی یا جمعی است.
عِضَة نیز از این ریشه بوده به معنای تکه، قطعه یا جزء است.
√ اصل عِضَة، عِضْو یا عِضْوَة بوده که «واو» آن افتاده و به همین جهت با «نون» جمع بسته شده است و جمع آن غیر قیاسی است.
نکته: جمع عضه در حالت نصب و جرّ، عِضین و در حالت رفع، عِضون می گردد.[همچنان که اصل “عِزة” نیز عزوة بوده و جمع آن می شود عِزون و عِزین؛ و یا سنة که اصل آن سنوة بوده و جمع آن می شود سِنین و سِنون]
الذین جعلوا القرآن عضین: آنانکه قرآن را عضه عضه یا تکه تکه قرار دادند.
در آیه قبل از آیه بالا آمده: كَما أَنْزَلْنا عَلَى الْمُقْتَسِمِينَ
در تفاسير براى «الْمُقْتَسِمِينَ» یا تجزیه گران سه معنا گفتهاند:
1- كفّار قریش هستند كه نيروهايى را در ايام حج بر سر جادهها و ورودىهاى مكّه تقسيم مىكردند، تا به مسافران بگويند كه شخصى به نام محمّد ادّعاهايى دارد، مبادا به سخنان او گوش فرادهيد و حضرت را كاهن و ساحر و مجنون معرّفى مىكردند و در نتیجه آیات قرآن را به سحر و شعر و کهانت و افسانه و دروغ و...تقسیم می کردند.
2- گروهى كه قرآن را در ميان خود تقسيم كردند، تا هر يك مشابه بخشى از قرآن را بياورند.
3- كسانى كه به بخشى از قرآن عمل و بخشى را رها مىكردند.
√ مقتسمین کسانی بودند که قرآن را تجزیه کردند و عضین قرار دادند.
و حالا می پردازیم به مثال قرآنی این ریشه:
عضین: جزء جزء، قطعه قطعه، بخش بخش
مثال: ٱلَّذِينَ جَعَلُواْ ٱلْقُرْءَانَ عِضِينَ: كسانى كه قرآن را جزءجزء كردند
ریشه [عضد]
معنای اصلی این ریشه، دربرگرفتن چیزی یا محاصره کردن آن است با چیزی ضخیم و محکم که آن را نگه میدارد و در دو طرف آن گسترش مییابد، مانند ستونها یا بازوان
️
و گاهی نیز گسترش ضخیم بدون قید دربرگیری است، مانند عضید در نخل![]()
نخل عضید، نخلی است که تنهای کوتاه دارد و کسی که میخواهد آن را برداشت کند، از آن بهره میبرد؛ اما اگر دست به آن نرسد، بسیار محکم و مقاوم است.
عَضُد به طور کلی برای بیان ترکیب طول و ضخامت در اعضای بدن (مثل ساعد و بازو) یا بخشهای مشابه به کار رفته است، و تاکید بر استحکام و قدرت آنها دارد و جمع آن می شود اَعضاد.
أعضادِ ساختمان، همان چیزهایی است که اطراف آن را استوار میسازد
مانند نرده و حفاظی که اطراف هر چیزی کشیده می شود یا دیواره دور حوض.
دو عِضادهی در، دو چوبی هستند که در سمت راست و چپِ در نصب شدهاند [چارچوب در] و ستونهای طرفینِ در را تشکیل می دهند.
أعضادِ مزارع، همان مرزهایی هستند که میان یک همسایه و همسایهی دیگر قرار میگیرند، مانند دیوارهایی در زمینها.
عَضُد در بدن به بازو
گفته می شود که در دو طرف بدن قرار گرفته یار و تکیه گاه انسان است و نقش حمایتی دارد (مثل مادری که بازوان را دور بچه ها حلقه زده و از آنها محافظت می کند و یا مثل مرغی که جوجه هایش را زیر بال و پر خود می گیرد) بنابراین بازو مظهر کمک و پشتیبانی است (بازوی حمایتی) و عَضُد به طور مجاز به معنای کمک و پشتیبان نیز هست.
همچنان که در «ید» نیز این استعاره معمول است (دست یاری)
امیرالمؤمنین در نهج البلاغه می فرماید:«و انا من رسولالله کالصنو من الصنو و الذراع من العضد»نسبت من با پيغمبر اکرم (ص) مثل نسبت دو شاخه از یک ریشه و ساعد به بازو است![]()
و حالا می پردازیم به مثالهای قرآنی این ریشه:
عَضُد: بازو، مددکار
مثال: وَمَا كُنتُ مُتَّخِذَ ٱلْمُضِلِّينَ عَضُدًا: و من گمراه كنندگان را يار و مددكار خود نگرفتهام
مثال: قَالَ سَنَشُدُّ عَضُدَكَ بِأَخِيكَ: فرمود به زودى بازويت را به وسيلۀ برادرت محكم مىكنيم
ریشه [عضل]معنای اصلی این ریشه، شدت و پیچیدگی در کار همراه با حبس و منع (گیر افتادن یا فشار و تنگنا) است.
هر گوشت در هم تنیده و محکم در یک دسته، عَضَلَه نامیده می شود، مانند گوشت ضخیم و جمع شده ساق و بازو.
[عَضَلَة در زبان فارسی، عَضُله خوانده می شود]
چون عضله یا ماهیچه بافت محکمی داشته و مرتب تحت فشار، جمع یا منقبض می شود و به علاوه در انتها باریک و تنگ شده به رشته طناب مانند محکمی به نام زرد پی یا تاندون ختم می شود، از این رو به آن گوشت رگ دار ( پی دار) نیز گفته می شود. جمع آن می شود عَضَل و عَضَلات
√ از مصادیق دیگر این ریشه می توان به گیر کردن تخم مرغ
در مسیر خروج و یا دشوار شدن زایمان برای زن
اشاره کرد [مثل بیرون آمدن بخشی از جنین و باقی ماندن بخشی دیگر به خاطر تنگی یا مانع]
این ریشه علاوه بر امور مادی در امور معنوی نیز به کار می رود مثل:![]()
عضل الرجلُ ايّمَه و عضّلها: مرد همسرش را محدود و تحت فشار قرار داد
√ از موارد دیگر می توان به تحت فشار قرار دادن زن در گرفتن مالش و یا ازدواجش اشاره کرد.
مُعْضِل یا مُعْضَل به کار مشکل و پیچیده گفته می شود و معضلات یعنی سختیها و گرفتاریهایی که خروج از آنها دشوار است.
داءٌ عُضالٌ: بیماری سخت و لاعلاج و عاجزکننده اطباء
عُضْلَة بر وزن فُعْلَة به معنای بلا و سختی است.
عَضِلْ بر وزن فَعِل به کسی گفته می شود که عضله پای او ضخیم و پرگوشت شده باشد.
فعل این ریشه نیز به معنای:
√ بر عضله یا بازوی کسی زدن√ فربه و پرگوشت شدن√ سخت گرفتن√ ممانعت و بازداشتن است.
و حالا می پردازیم به مثالهای قرآنی این ریشه:
عَضْل: تحت فشار گذاشتن، ممانعت کردن
مثال: وَإِذَا طَلَّقْتُمُ ٱلنِّسَآءَ فَبَلَغْنَ أَجَلَهُنَّ فَلَا تَعْضُلُوهُنَّ أَن يَنكِحْنَ أَزْوَٰجَهُنَّ إِذَا تَرَٰضَوْاْ بَيْنَهُم بِٱلْمَعْرُوفِ: و هرگاه زنان را طلاق داديد و عدۀ آنان سر رسيد، مانع ازدواج آنها با شوهران سابق ايشان نشويد در صورتى كه بين آنها رضايت شايستهاى وجود دارد
مثال: وَلَا تَعْضُلُوهُنَّ لِتَذْهَبُواْ بِبَعْضِ مَآ ءَاتَيْتُمُوهُنَّ: و بر آنها سختگيرى نكنيد تا بخشى از آنچه را به آنها دادهايد پس بگيريد
ریشه [عظم]
معنای اصلی این ریشه بزرگی و صلابت و قوّت است.
به استخوان به خاطر بزرگی و سختی و نیروی آن «عَظْم» گفته می شود و جمع آن می شود عِظام.
√ قوام حیوان به استخوانهاست، همانگونه که قوام بنا به ستونها و دیوارهاست.
«عَظَمة الذِّراع» در ساعد به بخشی گفته میشود که در کنار آرنج قرار دارد و ماهیچه در آن جای گرفته است.
در زبان
نیز «عَظَمة» به آن قسمتی گفته میشود که بزرگ و کلفت است.
«العُظمة» نامِ جامه یا چیزی شبیه بالش است که زن با آن پشت و نشیمنگاه خود را بزرگ جلوه میدهد.
این ریشه سپس معنای مجازی پیدا کرده و برای بزرگی شأن، اهمیت و عظمت کارها استفاده شده است؛ عظمت معنوی (قدر، مقام یا اثر)
تعظیم مصدر از باب تفعیل بوده به معنای تکریم و احترام است.
اِعْظام مصدر از باب افعال بوده به معنای بزرگ شمردن است.
تعظُّم مصدر از باب تفعّل بوده به معنای تکبّر ورزیدن است.
استعظام مصدر از باب استفعال بوده به معنای عظیم پنداشتن است.
عظمت به معنای بزرگی و کبریایی است.
عظیم به معنای بزرگ است و از اسمای الهی است.
اعظم و عُظمی اسم تفضیلی از این ریشه بوده (به ترتیب برای مذکر و مونث) و به معنای بزرگتر است.
در قرآن کریم: «اللّه العظيم» دلالت بر کمال قدرت، مالکیت و کبریاء دارد؛ یعنی او از نظر قدرت و نیرو بر همهی آفریدهها مطلقاً برتری دارد، به گونهای که هر چیزی در پیشگاه او کوچک و حقیر است.
«عظيم» قویتر >>> از «كبير» است.
«كبیر» در برابر# «صغير» میآید و با نبود کوچکی، مفهوم آن تحقق پیدا می کند. «کبیر» در جایی به کار میرود که مقصود مطلق بزرگی باشد، مانند: «و پدر ما مردی بزرگسال است»، «جهادی بزرگ»، «لعنی بزرگ»، «او بزرگِ شماست»، «بلکه بزرگشان این کار را کرده است.
«عظيم» مرتبه بالاتری ![]()
![]()
از بزرگی است و نشاندهنده بزرگی شأن و قدر و مقام است و در مقابل # آن کلمه «حقیر» قرار می گیرد.
مثالهایی از این ریشه
:
«عظم الشيء» = بزرگ شد.
«أعظمته و عظّمته» = آن را بزرگ شمردم و عظیم دانستم.
«استعظمته» = آن را عظیم پنداشتم.
«تعظّم» = تکبّر کرد.
«معظم الشيء» یعنی بخش بیشتر و عمدهی آن چیز
«العظيمة و المعظَّمة» گرفتاری یا مصیبت سخت
و حالا می پردازیم به مثالهای قرآنی این ریشه:
عَظم: استخوان، جمع آن می شود عِظام
مثال: قَالَ رَبِّ إِنِّي وَهَنَ ٱلْعَظْمُ مِنِّي: گفت پروردگارا! همانا استخوانم سست شده
مثال: وَضَرَبَ لَنَا مَثَلًا وَنَسِيَ خَلْقَهُۥۖ قَالَ مَن يُحْيِ ٱلْعِظَٰمَ وَهِيَ رَمِيمٌ: و براى ما مثلى زد و آفرينش خود را فراموش كرد، گفت: اين استخوانهاى پوسيده را چه کسی زنده مىكند؟
عَظیم: بزرگ
مثال: فَسَبِّحْ بِٱسْمِ رَبِّكَ ٱلْعَظِيمِ: پس به نام پروردگار بزرگت تسبيح گوى
اَعْظَم: بزرگ تر
مثال: ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ وَهَاجَرُواْ وَجَٰهَدُواْ فِي سَبِيلِ ٱللَّهِ بِأَمْوَٰلِهِمْ وَأَنفُسِهِمْ أَعْظَمُ دَرَجَةً عِندَ ٱللَّه: آنان كه ايمان آوردند و هجرت كردند و با اموال و جانهايشان در راه خدا به جهاد برخاستند، منزلتشان در پيشگاه خدا بزرگتر است
تعظیم: بزرگداشت
مثال: ذَٰلِكَۖ وَمَن يُعَظِّمْ شَعَـٰٓئِرَ ٱللَّهِ فَإِنَّهَا مِن تَقْوَى ٱلْقُلُوبِ: [حكم] اين است و هركس شعاير خدا را بزرگ شمارد،آن [بزرگداشت ناشى] از تقواى دلهاست
اِعْظام: بزرگ داشتن، عظیم کردن
مثال: ذَٰلِكَ أَمْرُ ٱللَّهِ أَنزَلَهُۥٓ إِلَيْكُمْ وَمَن يَتَّقِ ٱللَّهَ يُكَفِّرْ عَنْهُ سَيِّـَٔاتِهِ وَيُعْظِمْ لَهُ أَجْرًا: اين فرمان خداست كه براى شما نازل فرمود و هر كسى از خدا بترسد، خداوند لغزشهايش را مىپوشاند و پاداش بزرگ به او عطا مىنمايد.
ارتباط ریشه های [ عضض، عضو، عضد، عضل، عظم] با یکدیگر و نتیجه گیری کلی :
با بررسی ۵ ریشه ذکر شده در بالا مشخص می شود که ویژگیشدّت و قوت و اتصال محکم در تمام آنها مشترک است.
عضّ: گازگرفتن⇦استحکام در گرفتن
عضو: اندام⇦ استحکام در پیوند اعضا با یکدیگر
عضُد: بازو⇦استحکام در پشتیبانی و یاری
عضله: ماهیچه⇦ استحکام در بافت و گیر افتادن
عظم: استخوان⇦ استحکام در بافت و بزرگی و نیرو