کلید واژه: مسکن
کلید واژه: مسکن
به نام خدا
سلام
امروز می خواهیم راجع به ریشه [س ک ن] صحبت کنیم و کلید واژه ما عبارتست از:
مسکن
معنای اصلی این ریشه استقرار و ثبات در مقابل حرکت است.
مراد از سکن، مطلق بی حرکتی نیست بلکه ثبات در یک مکان محدود است، هرچند شخص در درون آن در حال حرکت باشد، مثل اقامت گزیدن در خانه.
سَکَنَ: به معنای آرام گرفتن، ساکن شدن و فروکش کردن است.
سَكَنَ الشيءُ: حرکتش فروکش کرد و در جای خود آرام گرفت.
سَکَنَ وقتی با «إلی» به کار رود، به معنای اعتماد و اتکا و اطمینان است.
√ این استقرار و ثبات می تواند مادی یا معنوی باشد.
سَکَنْ اسم مصدر بوده به معنای آرامش و استقرار است.
سَکَنْ همچنین صفت بوده (مانند حَسَن)به معنی ساکن که مصغر آن می شود سُکَین (مانند حُسین)
سَکَنْ به آنچه که به واسطه آن آرامش دست می دهد مثل زن و فرزند
و خانه
و...نیز گفته می شود.
سَکَن به آتش
هم گفته می شود زیرا به استقرار و ماندن در مکانی کمک می کند.
√ منظور از حرکات و سَکَنات مجموع کردار و حالات یک فرد است
سکینة (سَکینَت): بر وزن فَعیلت اسم مصدر بوده (مثل فضیلت و رذیلت) به طمأنینه و آرامش درونی در مقابل اضطراب و تلاطم گفته می شود و «ة »در آخر این کلمه تای تانیث نبوده و برای ساختن مصدر اضافه شده است.
در آیات ششگانه قرآن کریم منظور از سکینة، آرامشی است که تحت شرایط و موقعیتهای خاص (هنگام اضطراب ناشی از شدت ترس و خوف) از ناحیه الهی بر قلب انسان نازل می شود.
سَکینه همچنین نامی برای دختران بوده که صفت مشبه (سَکین + ة تانیث) بوده متصف به ثبات و استواری و آرامش است مانند جمیله(زیبا) حلیمه (بردبار)
سُکَیْنه بر وزن فُعَیله نیز نامی برای دختران بوده و اسم مصغّر است (مثل زُبیده) به معنی «کوچکِ آرام» که بار محبت و لطافت دارد.
در منابع تاریخی نام دختر امام حسین علیه السلام، سُكَيْنَة آمده و و در برخی منابع نام او را را آمنه دانسته و سکینه را لقب ایشان ذکر کرده اند.
سُکون: آرامش، ضد حرکت
ساکِن اسم فاعلی از این ریشه بوده به معنای آرام، بی حرکت یا مقیم است و جمع آن می شود ساکنان، سَکَنَة، سَکْن و سُکّان.
مسکون اسم مفعولی از این ریشه بوده به معنای دارای سکنه و آباد است.
مَسکونَة: مؤنث مسکون
بیوتاً غَیْرَ مَسکونَةٍ: خانه های غیر مسکونی
سُکّان بر وزن فُعّال اسم آلت است و تشدید در آن نشانه مبالغه است.
سُکّان معادل فرمان فارسی است و ابزاری است که در شناورها و هواگردها برای تغییر جهت حرکت بکار می رود.
سکّانِ کشتی را از این جهت سکّان گفتهاند که کشتی را از اضطراب و حرکتهای نامتعارف حفظ میکند.
تفاوت سُکان با لنگر:
لنگر
️ کشتی را کاملاً متوقف میکند.
سُکّان
کشتی را در حال حرکت، مهار و هدایت میکند.
مَسْکن اسم مکان بوده به معنای جای سکونت و استقرار است و جمع آن می شود مَساکِن.
سُکنیٰ بر وزن فُعْلى اسم مصدر بوده به معنای ساکنشدن و اقامت گرفتن است.
مِسْكين بر وزن مِفْعيل، مبالغه در ساکن است و به کسى گفته می شود که به نهایت سکون رسیده و قدرت و توانایی او به دلایل مختلف مثل بیماری، نقص عضو، ضعف مالی و دوری از اهل و... محدود شده است.
معادل فارسی این کلمه، درمانده و زمین گیر است که تداعی کننده سکون و بی حرکتی است.
نکته قابل توجه آنست که مسکین لزوما به معنای فقیر نیست و اغنیای ضعیف نیز گاهی تحت عنوان مسکین نامیده می شوند؛ مثل صاحبان کشتی که در قرآن به آن اشاره شده است.
مَسْکَنَت بر وزن مَفعَلت مصدر میمی است که دلالت بر شدت سکون دارد و آن محصور شدن و محدودیت شدید است که این معنا در بنی اسرائیل صادق است تا جایی که حتی پس از به دست آوردن حکومت و دولت و ثروت در سرزمین فلسطین نیز با محدودیت های شدید و محاصره کامل کشورهای عربی مواجه شدند.
اِسکان مصدر از باب اِفعال بوده به معنای آرام دادن، سُکنی دادن، مسکین شدن و مسکین گرداندن است.
تسکین مصدر از باب تفعیل بوده به معنای آرام کردن است.
مُسکِّن اسم فاعلی بوده به معنای آرام کننده است.
سِکّین بر وزن فِعّیل (مثل سِجّیل) صیغه مبالغه و اسم آلت بوده به چاقو گفته می شود و تشدید در آن، نشاندهنده شدت اثر در سکون و محدودیت و حبس است.
● سِکّین: ساکنکنندهٔ حرکت
نمونه دیگر از این باب:![]()
● سِجِّيل: (سنگ + گل پخته)سنگی که اثر شدید داشته و به هر کس بخورد او را از پا در آورده بی حرکت می کند (ثابت کننده حرکت)
این وزن علاوه بر آلت برای مکانهایی با شدت اثر هم به کار رفته: ![]()
● سِجّين: جایی که حبس شدید ایجاد میکند (زندان سخت)
● صِفّین: جایی که اسبهای صافنه تند رو در آن می تازند.
در وجه تسمیه سِکّین دو دیدگاه وجود دارد:![]()
۱. به دلیل اینکه وسیله بریدن و ذبح است و همیشه در جای محدودی قرار می گیرد و در غلاف خود بی حرکت می ماند.
۲. چون آلت ذبح است و در اثر آن، حرکت از حیوان سلب می شود
و حالا می پردازیم به مثالهای قرآنی این ریشه:
سَکَنَ: آرام و قرار گرفتن، ساکن گردیدن، سکونت گزیدن
وَلَهُ مَا سَكَنَ فِي ٱلَّيْلِ وَٱلنَّهَارِ: و براى اوست آنچه در شب و روز آرام مىگيرد
مثال: إِنَّ صَلَوٰتَكَ سَكَنٌ لَّهُمْ: كه دعاى تو آرامشى براى آنهاست
مثال: فَالِقُ ٱلْإِصْبَاحِ وَجَعَلَ ٱلَّيْلَ سَكَنًا: (خداوند) شكافندهى سپيدهدم است، و شب را مايهى آرامش قرار داد
مثال: أَلَمْ يَرَوْاْ أَنَّا جَعَلْنَا ٱلَّيْلَ لِيَسْكُنُواْ فِيهِ: آيا نديدند كه ما شب را براى آرامش آنها قرار داديم
مثال: وَقُلْنَا مِنْ بَعْدِهِۦ لِبَنِيٓ إِسْرَـٰٓءِيلَ ٱسْكُنُواْ ٱلْأَرْضَ: و بعد از آن، به فرزندان اسرائيل گفتيم در اين سرزمين ساكن شويد
ساکِن: ساکن
مثال: أَلَمْ تَرَ إِلَىٰ رَبِّكَ كَيْفَ مَدَّ ٱلظِّلَّ وَلَوْ شَآءَ لَجَعَلَهُ سَاكِنًا: آيا نديدى كه پروردگارت چگونه سايه را کشیده و امتداد داده و اگر مىخواست آن را ساكن مىكرد
اِسکان: سکونت دادن، ساکن کردن
مثال: أَسْكِنُوهُنَّ مِنْ حَيْثُ سَكَنتُم مِّن وُجْدِكُمْ: زنان مطلقه را هر كجا خودتان سكونت داريد و توان شما هست، سكونت دهيد
مثال: وَأَنزَلْنَا مِنَ ٱلسَّمَآءِ مَآءَ بِقَدَرٍ فَأَسْكَنَّـٰهُ فِي ٱلْأَرْضِۖ: و از آسمان آبى به اندازه فرستاديم و در زمين ساكنش كرديم
مثال: وَلَنُسْكِنَنَّكُمُ ٱلْأَرۡضَ مِنْ بَعْدِهِمْ ذَٰلِكَ لِمَنْ خَافَ مَقَامِي وَخَافَ وَعِيدِ: و به یقین شما را بعد از ايشان در اين سرزمين سكونت خواهيم داد، اين موهبت مخصوص كسانى است كه از عظمت من بترسند و از تهديد من بيمناك باشند
مثال: إِن يَشَأْ يُسْكِنِ ٱلرِّيحَ: اگر بخواهد باد را ساكن مىگرداند
مَسْکَن: خانه؛ جمع >>> مَساکن
مثال: يَمْشُونَ فِي مَسَٰكِنِهِمْ: در خانههايشان راه مىروند
مَسْکونَة: مسکونی
مثال: لَيْسَ عَلَيْكُمْ جُنَاحٌ أَن تَدْخُلُواْ بُيُوتًا غَيْرَ مَسْكُونَةٍ فِيهَا مَتَٰعٌ: گناهى بر شما نيست اگر در خانههاى غير مسكونى وارد شويد كه در آنجا كالايى داريد
سَکینَة: آرامش، قوت قلب
مثال: ثُمَّ أَنزَلَ ٱللَّهُ سَكِينَتَهُ عَلَىٰ رَسُولِهِ وَعَلَى ٱلْمُؤْمِنِينَ: آن گاه خدا آرامش خويش را بر پيامبرش و بر مؤمنان نازل كرد
مَسْکَنَة: درماندگی
مثال: وَضُرِبَتْ عَلَيْهِمُ ٱلْمَسْكَنَة: و (داغ، مُهر) مسكنت بر آنان زده شد (رقم زده شد، مقرر و حتمى شد)
مِسکین: درمانده، مستمند؛ جمع >>> مَساکین
مثال: وَيُطْعِمُونَ ٱلطَّعَامَ عَلَىٰ حُبِّهِ مِسْكِينًا وَيَتِيمًا وَأَسِيرًا: و غذا را بر دوستى او (خدا) به «فقير» و «اسير» و «يتيم» مىدهند
سِکّین: کارد، چاقو
مثال: وَءَاتَتْ كُلَّ وَٰحِدَةٍ مِّنْهُنَّ سِكِّينًا: و به دست هر كدام چاقويى (براى پوست كندن ميوه) داد