کلیدواژه: لحاف
کلیدواژه: لحاف
به نام خدا
سلام
امروز می خواهیم راجع به ریشه های [ل ح ف] و [ح ف ف] و [ح ف د] صحبت کنیم و کلید واژه ما عبارتست از:
لحاف
[ل ح ف]
معنای اصلی این ریشه، فراگیریِ پوشش نسبت به ظاهر چیزی همراه با انطباق و ملازمت است.
لَحَفَ: ملافه کشیدن، روانداز گستردن، پوشاندن
این ریشه به طور مجازی نیز به کار می رود:
● لُحِفَ الرجُلُ في مالِهِ: مقدارى از مال پوشیده شد (کاسته شد)
●لُحِفَ القمر: ماه پوشیده شد (کم نور شد)
اِلحاف: مصدر از باب اِلحاف بوده به معنای لحاف دور چیزی پیچیدن و پوشاندن است.
این باب همچنین به معنای کفایت و شمول و فراگیری است (مثل اصطلاح پوشش خبری که به معنای فراگیری خبر است).
از معانی دیگر این باب، اصرار کردن، پافشاری کردن و مبالغه کردن است (مثل اِحفاء)
● أَلْحَفَ شَاربَهُ: سبيل خود را بسيار تراشيد (گویا سبیل را پوشانده)
● ألحفَ فی المسألة: درخواست را فراگیر کرد، در سوال کردن اصرار کرد و سماجت ورزید
اصرار در سوال کردن، یا به معنای همه گیری درخواست (درخواست از همه و همه جا) یا تعداد زیاد درخواست از یک نفر (با سوال احاطه کردن و پوشاندن، غرق سوال کردن، سوال پیچ کردن) است.
لَا يَسْـَٔلُونَ ٱلنَّاسَ إِلْحَافًا
«إلحافاً» در آیه بالا مفعول مطلق است؛ یعنی: «درخواستی همراه با اصرار» یا:«اصرار میورزند، اصرار ورزیدنی»
در حدیث آمده است که: خداوند قیل و قال کردن و زیاد سؤال نمودن و ضایع نمودن مال را مکروه کرده است.
و در حدیثی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله آمده است: «هر کس در حالی که چهل درهم دارد درخواست کند، پس اصرار کرده است»
فقراى مؤمن اصلا دريوزگى نمىكنند، تا منجر به اصرار در سؤال شود، زيرا بطورى كه گفتهاند وقتى روى كسى به سؤال باز شود نفس، عنان اختيار را از كف مىدهد و در هر فرصتى تصميم مىگيرد باز هم سؤال كند و اصرار هم بورزد، و راه را بر هر كس بگيرد و زائد بر مقدار لزوم سوال کند![]()
تَلَحُّف: مصدر از باب تفعّل بوده به معنای خود را پیچیدن و پوشاندن است.
مُلْتَحِف: اسم فاعلی از این باب بوده به معنای پوشیده شده و پیچیده شده است.
● مُلتحف بالسواد: سراپا سیاه پوشیده
● مُلتحف بالعار: غرق در ننگ، ننگ آلود
لِحاف: بر وزن لِباس، به جامهای گفته میشود که روی دیگر لباسها پوشیده میشود مانند عبا، روپوش، روانداز.
مِلْحَف، مِلْحَفَة: مانند لِحاف به معنای روپوش و روانداز است؛ ملافه، چادر، عبا
تبصره:
ریشه [لحف] با ریشه [لفف] هم اشتراک اشتقاقی دارد.[لفف] به معنای پیچیدن، مثل در لفافه سخن گفتن یا لفّ و نشر
و حالا می پردازیم به مثال قرآنی این ریشه:
اِلحاف: اصرار و الحاح در سوال
مثال: لَا يَسْـَٔلُونَ ٱلنَّاسَ إِلْحَافًا: از مردم به اصرار چيزى نمىخواهند
[ح ف ف]
معنای اصلی این ریشه، احاطهای همراه با کناره و حدّ در انتهای آن است؛ همانگونه که هودج را پارچه با چوب هایش احاطه میکند، و یا کنارههای کوه که اطراف آن را می سازند و یا قوم که گرد سرورشان حلقه می زنند.
و از صورتهای احاطه با کناره یا لبه، هموار کردن چیزی با از بین بردن پراکندگی و ایجاد لبه است؛ چنانکه میگویند: «سر و سبیلش را حَفّ کرد»: یعنی آن را کاملاً زد (خط انداخت)
تمام کردن غذای یک دیگ نیز از مصادیق این ریشه است چون منجر به آشکار شدن لبه های ظرف می شود.
حَفّ: در بافندگی، چوبی است که رفت و آمد میکند، یا همان که بافنده مانند شمشیر با آن میزند؛ و این نوعی احاطه برای تنظیم و جلوگیری از پراکندگی است (که همه را در یک لبه یا خط صاف قرار می دهد)
همه این مثالها میتواند از رسیدن به لبه یا نمایان کردن آن باشد.
مِحَفّة، مَحَفَّة: کجاوه یا هودجی که با پارچه پوشانده میشود، تخت روان، برانکارد
حَفّان: خدمتکاران (که گرد سروراناند) و واحد آن حَفّانَة است.
حَفّان الإبل والنعام: بچه های شتران و شترمرغان (چون پیرامونشان هستند)
● حَفّهم: دور آنها گردید (آنان را گرامی داشت، خدمت کرد و به آنان مهربانی نمود)
حَفَّفَ: احاطه کرد، دور گرفت
امام علی علیه السلام در نهج البلاغه می فرمایند:
«حُفَّتِ الْجَنَّةُ بِالْمَکَارِهِ وَ حُفَّتِ النَّارُ بِالشَّهَوَات»
«بهشت با مکاره و آتش با شهوات احاطه شده است»
حِفاف: جانب، پهلو، کنار، اطراف
دو جانب شیء را حفاف گویند گویی که آن شیء را احاطه کرده اند مثل حفاف کوه
یا دو سوی آن.
از موی شخص کچل
، حِفاف باقی میماند، و آن دسته مویی است که گرد سر اوست.
حافّ: اسم فاعلی از این ریشه بوده به معنای طواف کننده و حلقه زننده است؛ جمع آن می شود: حافّین.
حافّ همچنین به معنای اطراف چیزی است.
حافَّة: کنار، لبه، کرانه
از طرفی احاطه کردن، نوعی محدود کردن و محصور کردن هم هست؛ پس معنای دیگر این ریشه، تنگی و سختی و کاستن است.
حَفَفْ: تنگی و محل محدود، سختی معیشت
حَفّة ای از مال یا کالا: یعنی کمی از آن.
مَحفوف: پیچیده و دشوار، محدود و احاطه شده، پر از مشکلات
معنای دیگر این ریشه، پوشاندن است مثلا پوشاندن کجاوه با پارچه که آن را احاطه می کند.
حفیف: بر وزن فَعیل (مثل نَفیر و صَفیر) اسم صوت بوده به صدای چیزی مانند پرتاب یا پرواز پرنده
، صدای وزش باد
از درخت
، خش خش برگ
صدای لهیب آتش
و... گفته می شود؛ و آن صدای برخورد هوا با کنارههای چیزی است.
نکته:
ریشه [حفف] با ریشه [لفف] هم اشتراک اشتقاقی دارد.[لفّ] به معنای پیچیدن است مثل در لفافه سخن گفتن یا لفّ و نشر.
در کتاب «التحقیق» معنای محوری ریشه [حفف]، پیچیدن یا لفّ (جمع و پوشش) همراه با مفهوم احاطه آمده است.و بر اساس این معنا، به سختی زندگی و تنگی آن نیز حَفَف یا حُفُوف گفته میشود، چون موجب انقباض در زندگی میگردد (در مقابل انبساط و گسترش)
حفیف: صدای پیچیدن باد و...
و حفّت الأرض تحفّ: یعنی گیاهش خشک شد
ارتباط خشکی با ریشه حفف (پیچیدن/لبه دادن): این ارتباط کمتر مستقیم است، اما گاهی اوقات عمل “خشک شدن” میتواند باعث پیچیدن ، لبهدار شدن، جمع شدن و محدود شدن چیزی شود؛ مثلاً گِل خشک شده ممکن است ترک بردارد و لبهدار شود و یا وقتی گیاه خشک می شود لبه های آن پیچ خورده و کوچک و جمع می شود.
خلاصه و جمع بندی:معنای محوری این ریشه، احاطه کردن و فرا گرفتن با ایجاد لبه یا کنار است؛ و از معانی فرعی محدود کردن، ایجاد مرز یا لبه، اطراف چیزی را زدن و مرتب کردن مثل زدن ریش و سبیل است.
و حالا می پردازیم به مثالهای قرآنی این ریشه:
حافّ: طواف کننده، حلقه زننده؛ جمع >>> حافّین
مثال: وَتَرَى ٱلْمَلَـٰٓئِكَةَ حَآفِّينَ مِنْ حَوْلِ ٱلْعَرْشِ يُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ: و فرشتگان را مىبينى كه گرد عرش خدا حلقه زدهاند و به ستايش پروردگارشان تسبيح مىگويند
حَفَفَ: پوشاندن، محاصره کردن
مثال: وَٱضْرِبْ لَهُم مَّثَلًا رَّجُلَيْنِ جَعَلْنَا لِأَحَدِهِمَا جَنَّتَيْنِ مِنْ أَعْنَٰبٍ وَحَفَفْنَٰهُمَا بِنَخْلٍ: و براى آنان مثلى بزن [حكايت] دو شخصى را كه به يكى از آن دو، دو باغ از درختان انگور داديم و پيرامون آن دو [باغ] درختان خرما پديد آورديم
[ح ف د]
معنای محوری در این ریشه، احاطه ای همراه با لطافت و سبکی است؛ مانند نقش و نگار بر ظاهر پارچه، و مانند لبهٔ پارچه که پیرامون آن است، و یا کوهان شتر که همچون احاطهکنندهٔ پشت شتر است و چربی لطیفی دارد.
و از معنای سبکی و لطافت، حرکت شترمرغ و شتر است؛ که حرکتی سبک و تیز با گامهای پی در پی و نزدیک است.
و از معنای سبکی و احاطه، سرعت در خدمت و یاری کردن است.
حَفْد: تیزروی، شتافتن، رفتن به سرعت، شتاب کردن به طاعت و خدمت.
حَفَد و احتفد: در کار سبک شد و شتاب گرفت
در دعا آمده:
الهُمَّ اِلَیْکَ نَسعیٰ و نَحْفَدُ: خدایا به سوی تو سعی و حرکت می کنیم
حافِد اسم فاعلی از این ریشه بوده به معنای شتاب گیرنده در خدمت است و آن کسی است که در خدمت، جنب و جوش سریع دارد، چه خویشاوند باشد چه بیگانه و جمع آن می شود حَفَد، حَفَدَة (مثل کافِر که جمع آن می شود کَفَرَة)
حَفَدَة به خدمتکاران، اعوان و یاران، فرزند زادگان و خویشان نزدیک گفته می شود.
حَفید: نوه، نواده، زاده، نسل؛ جمع آن می شود اَحفاد، حَفَدَة
وَجَعَلَ لَكُم مِّنْ أَزْوَٰجِكُم بَنِينَ وَحَفَدَةً
در آیه فوق، منظور از حفدة به عقیده بسیاری از مفسران، اسباط (فرزند زادگان) هستند چون نوه ها نزدیکترین مصداق به معنای محوری این ریشه (احاطه همراه با لطافت و سبکی) هستند؛ چرا که پیرامون جدّ خود رشد میکنند و در خردسالی در خدمت کردن به پدر و مادر همانند خادمان هستند و در پیروی و اطاعت و برآوردن حاجات آنها سریع عمل می کنند و ذکر «ازواج» در آیه نیز این معنا را تقویت میکند.
در بعضی منابع حفده به دختران و دامادان و نوادگان و یا فرزندانی که همسر از شوهر دیگر داشته.. گفته شده است.
بعضی مفسران منظور از حفده را نزدیکان و اعوان و خدمه ذکر کرده اند. بعضی بنین را به فرزند بلافصل و حفدة را به فرزندان با فاصله یعنی نوه تفسیر کردهاند.
● بَنین جمع ابن (فرزند پسر) است و پسران و فرزندزادگان پسر (چه از نسل پسر، چه از نسل دختر) را در بر می گيرد.
★ممكن است مراد از بنين، پسران و دختران هر دو باشند★
در مجموع، آیه اشاره به فرزندان و نوادگان و خدمه و نزدیکان فرد دارد که خالصانه دور او می چرخند و در پی رفع حوائجش هستند.
از حضرت صادق علیه السلام روايت شده که فرمود: حفده پسر دختر را گويند و ما پسر دختر رسول خدا هستيم.
نکته:
در معجم لغات، حرف «دال» اشاره به حبس دارد، لذا افزودن حرف «د» به ریشه دو حرفی «حف» نشاندهنده احاطه ای سبک همراه با حبس است؛ مثل لبه لباس که به آن وصل است یا نقش و نگار پارچه که چسبیده به آن است یا کوهان شتر که در امتداد پشت شتر است؛ و در مواردی نیز که اشاره به سرعت شده، حرکت پیرامون یک چیز ثابتی است؛ مثل نوه ها که همواره اطراف جد خود هستند و خدمت می کنند و لفظ «بستگان» یا «صله رحم» نیز مؤید این اتصال (حبس) است.
و حالا می پردازیم به مثال قرآنی این ریشه:
حَفَدَة: نوادگان، خدمتکاران
مثال: وَٱللَّهُ جَعَلَ لَكُم مِّنْ أَنفُسِكُمْ أَزْوَٰجًا وَجَعَلَ لَكُم مِّنْ أَزْوَٰجِكُم بَنِينَ وَحَفَدَةً: و خداوند از جنس خودتان همسرانى برای شما قرار داد و از همسرانتان براى شما فرزندان و نوادگانی قرار داد
خلاصه معجم دو حرفی «حف» و مشتقات آن:
از نظر آوایی: «ح» بر نوعی اصطکاک همراه با گستردگی و خشکی دلالت دارد، و «ف» بر نفوذ در چیزی متراکم یا دور کردن آن با شدت و راندن.
با افزودن حرف سوم در ریشه های [لحف، حفف، حفو، حیف، حفر، حفد]وجوه گوناگونی از آن به دست می آید:
در لحف، حرف «لام» بر امتداد (کشیده شدن) و تمایز دلالت دارد؛ و معنای ریشه سه حرفی، فراگیری پوشش همراه با ملازمت است.
لحاف: پوششی گسترده که دور بدن کشیده و امتداد می یابد و با وجود ملازمت، از آن متمایز است.
اِلحاف: اصرار و پافشاری در سؤال به صورت همه گیری سوال (سؤال پیچ کردن)
در حفف، تکرار و تشدید حرف «ف» بر تقویت اثر کناری و رسیدن به حدّ چیزی دلالت میکند؛ مانند کنارهٔ کوه که در آنجا کوه پایان مییابد.
معنای محوری ریشه سه حرفی: احاطهٔ پیرامونی همراه با رسیدن به لبه و تعیین حدّ
حافّین: احاطه کنندگان
در حفو، حرف «واو» معنای شمول و فراگیری را میافزاید، و ترکیب سه حرفی، بر نوعی کندن و زدودن آنچه بر پیرامون و سطحِ چیزی است دلالت میکند؛ همانند چریده شدنِ مرتع یا پابرهنه رفتن.
اِحفاء به معنی اصرار و پافشاری زیاد در سوال کردن تا حدی که پاها برهنه شود یا تا نهایت و ته چیزی رفتن (مثل کندو کاو و پژوهش) که با زدودن لایه سطحی، پی به حقیقت و باطن چیزی می برد.
حَفیّ: آنكه در بخشش و نيكى و شادمانى مبالغه كند، آنكه از وضع ديگرى پرسش بسيار كند، آنكه حقيقت امرى را بداند.
در حيف، حرف «یاء» معنای اتصال را میرساند، و ترکیب بر بریدن و کاستن از جانب چیزی دلالت میکند.
حیف و میل کردن: زدودن از کناره ها، ضایع کردن حق، ستم کردن
در حفر، «راء» بر امتداد و پیوستگی دلالت دارد؛ و ترکیب، بر ادامهدار بودنِ کندن از سطح زمین دلالت میکند؛ مانند گودال و چاه.
حافره: حفر شده، مبداء و ابتدای چیزی
در حَفَد، حرف «دال» بر نگه داشتن و حبس دلالت دارد و ترکیب، بر افزودهای بیرونی بر چیزی دلالت میکند که نگه داشته میشود، یعنی گرفته و ثابت میگردد.
حَفَدَة: فرزندان (بستگان نزدیک) که پیوسته پیرامون جد خود هستند.
نتیجه و جمع بندی:
ریشه دو حرفی «حف» بر نوعی تعامل با سطح (تماس، کاستن، یا احاطه) دلالت دارد، و حروف افزوده هر کدام نوع خاصی از این تعامل را میسازند:
ریشه هایی که با ایجاد یا افزودن (
) بر سطح همراهند: لحف، حفد
ریشه هایی که با برداشتن یا کاستن (
) از سطح همراهند: حیف، حفو، حفر، گاهی حفف
ریشه هایی که با ایجاد لبه یا حافّه همراهند: حفف
احاطه کنندگان: حافّین (حفف) حَفَدَة (حفد)
ریشه هایی که با معنای اصرار و الحاح و پافشاری همراهند: لحف (اِلحاف)، حفو (اِحفاء)
نکته:
برای تقریب ذهنی مفهوم تعامل با پیرامون/سطح (و نه ریشه شناسی دقیق) می توان به برخی ترکیبات فارسی اشاره کرد:![]()
![]()
![]()
به عنوان مثال، کلمه «پیرا» در زبان فارسی به معنی پیرامون یا حاشیه Circumference
️ است، که به عنوان پیشوند در ترکیبات مختلفی استفاده می شود: ![]()
![]()
![]()
️پیراستن: دور و پیرامون چیزی را تمیز کردن (کم کردن چیزی برای زینت) شبیه ریشه ی «حفو» و «حفف»
️پیراسته: کسی که زوائد و ناخالصی ندارد.
شبیه حفی به معنای لطیف و خالص و کسی که بی واسطه پی گیر احوال دیگران است.
️پیر: کسی که بسیار گرد جهان گشته و پیرامون هر چیزی صاحب نظر است و به همه چیز احاطه دارد.
شبیه «حفیّ» به معنای بسیار دانا
️پیراهن: لباسی که دور بدن انسان را احاطه می کند
شبیه لحاف و محفّه